parallax background

ترجمه فرانکنشتاین مری شلی | علی سلامی

َترجمه رمان عشق کوتاه، فراموشی بلند نوشتۀ ایزابل آلنده | علی سلامی
اردیبهشت ۲۷, ۱۳۹۹
ضرورت ترجمه به‌روز آثار ماندگار و سختی‌های ترجمه اثر مشهور کوندرا
تیر ۵, ۱۳۹۹

فرانکنشتاین، پرومته معاصر | مری شلی | علی سلامی


در تابستان ۱۹۱۶، یک دختر جوان انگلیسی با معشوقش به کوه‌های آلپ در سويس سفر کرد. باران‌های غیرمنتظره آن‌ها را خانه‌نشین کرد و در آنجا، آنان خود را با خواندن داستان‌های ارواح سرگرم کردند. به اصرار شاعر سرشناس لرد بایرون ، دوست و همسایه‌شان، آن‌ها قلم به دست گرفتند و تصمیم گرفتند داستان ارواح بنویسند. زن‌ جوان که مری ولستون‌کرافت گلدوین نام داشت بهترین داستان را نوشت، داستان وحشتناکی که در دوران خود با استقبال زیادی مواجه شد و جزو بهترین داستان‌های کلاسیک قرار گرفت. مری ولستون‌کرافت گادوین در ۳۰ اوت ۱۷۹۷ در خانواده‌ای ادب‌دوست در لندن به دنیا آمد. مادرش مری ولستون‌کرافت، کتاب «در دفاع از حقوق زنان» را در سال 1792 نوشت و در این کتاب از زن‌ها خواست مستقلانه بیندیشند و عمل کنند.

مری شلی (زاده ۳۰ اوت ۱۷۹۷ – درگذشته ۱ فوریه ۱۸۵۱) رمان‌نویس، نویسنده‌ی داستان‌های کوتاه و سفرنامه‌نویس انگلیسی بود که فرانکنشتاین معروف‌ترین رمان اوست که به سبک گوتیک نوشته شده است. فکر نگارش فرانکنشتاین در سال ۱۸۱۶ در سفر تابستانی به ژنو در ذهنش شکل گرفت. فرانکنشتاین نخستین بار در سال ۱۸۱۸ منتشر شد. مری شلی پس از بازگشت به انگلستان چندین داستان دیگر نوشت که می‌توان به والپرگا (۱۸۲۳)، آخرین انسان (۱۸۲۶) اشاره کرد. مادرش مری ولستونکرافت یکی از نخستین نظریه‌پردازهای فمینیست در جهان بود.

 331 total views,  1 views today

فصل یکم

من از تبار ژنوی هستم و خانواده‌ام یکی از متشخص‌ترین خانواده‌های آن جمهوری است. نیاکانم سال‌ها رایزن و عضو شورا بودند و پدرم با شهرت و افتخار در چند منصب دولتی خدمت کرد و به خاطر درستی و توجه خستگی‌ناپذیرش به امور دولتی شهرت داشت و به این دلیل همه به او احترام می‌گذاشتند. ایام جوانی را دائماً به امور کشوری مشغول بود. به دلایلی نتوانسته بود زود ازدواج کند و در میان‌سالی همسر و پدر شد.

ازآنجایی‌که شرایط ازدواج پدرم شخصیت او را نشان می‌دهد، نمی‌توانم از گفتن آن‌ها خودداری کنم. یکی از صمیمی‌ترین دوستانش، بازرگانی بود که به دلیل بداقبالی‌های زیاد، از وضعیتی بسیار خوب به فقر و بدبختی رسیده بود. نام او بیوفورت[۱] بود. سیرتی پرغرور و استوار داشت و نمی‌توانست تحمل کند در فقر و فراموشی در کشوری زندگی کند که قبلاً در آنجا، او را به خاطر مقام و بزرگی‌اش می‌شناختند. ازاین‌رو، قرض‌هایش را صورت بسیار شرافتمندانه‌ای پرداخت و همراه دخترش به شهر لوسرن[۲] رفت و در آنجا در فقر و گمنامی به زندگی ادامه داد.

پدرم، بیوفورت را به‌عنوان دوستی واقعی تحسین می‌کرد و از اینکه او به چنین وضع تأسف‌باری دچار شده‌، عمیقاً ناراحت بود. پدرم، از غرور غلطی که دوستش را واداشته بود تا محبت میان آن‌ها را کنار بگذارد، افسوس می‌خورد. وقت را از دست نداد و تلاشش را برای پیدا کردن او آغاز کرد، به این امید که او را وادار کند زندگی را از نو شروع کند.

بیوفورت، اقدامات مؤثری را برای پنهان کردن خود انجام داده بود. ده ماه طول کشید تا پدرم محل اقامت او را پیدا کند. پدرم که از این موضوع خیلی خوشحال شده بود، با عجله به خانه‌ای رفت که در خیابانی فقیرنشین در ریوس[۳] قرار داشت؛ اما هنگامی‌که وارد آنجا شد، تنها با یأس و بدبختی روبرو شد. بیوفورت تنها توانسته بود مبلغ بسیار کمی پول را از ورشکستگی‌اش پس‌انداز کند؛ این پول به‌اندازه‌ای بود که چند ماهی بتواند با آن نیازهای روزانه‌شان را برآورده کند. در ضمن امیدوار بود که شغل شرافتمندانه‌ای را در خانۀ بازرگانی پیدا کند. ازاین‌رو، مدتی به بی‌کاری گذشت. زمانی که وقت فکر کردن می‌یافت، غم و اندوهش بیش‌تر و تلخ‌تر می‌شد. عاقبت این فکر آن‌قدر ذهنش را مشغول کرد که بعد از سه ماه در بستر بیماری افتاد و دیگر قادر به کاری نبود.

دخترش با مهر و عطوفت زیاد از او پرستاری کرد؛ اما با نومیدی شاهد از دست رفتن سرمایۀ اندکشان بود؛ اما کرولین بیوفورت از روحی یگانه برخوردار بود؛ و شجاعتش باعث شد که خود را در برابر بدبختی حفظ کند. کار ساده‌ای پیدا کرد. شال می‌بافت یا به شیوۀ دیگری غذای بخورونمیری به دست می‌آورد.

چند ماه به‌این‌ترتیب گذشت. حال پدرش بدتر شد. وقتش بیش‌ازپیش به پرستاری از پدرش می‌گذشت. درآمدش کم شد و در ماه دهم، پدرش در آغوش او جان داد و او فقیر و یتیم شد. این آخرین ضربه او را از پای درآورد. کرولین نزدیک تابوت بیوفورت زانو زده بود و به تلخی گریه می‌کرد که پدرم از راه رسید. پدرم پس از خاک‌سپاری دوستش، کرولین را به ژنو برد و او را تحت حمایت یکی از خویشاوندانش قرار داد. دو سال پس از این اتفاق، کرولین همسر پدرم شد.

پدر و مادرم اختلاف زیادی ازنظر سنی با یکدیگر داشتند؛ ولی این مسئله ظاهراً آن‌ها را در پیوند به یکدیگر استوارتر کرده بود. در ذهن صالح پدرم، حسن عدالتی بود که او را شیفته مادرم می‌کرد. شاید سال‌ها پیش، از بی‌وفایی دیریافتۀ معشوقی رنج برده بود و اکنون تمایل فراوانی داشت که به همسرش ارج بیش‌تری گذارد. در وابستگی‌اش نسبت به مادرم، گونه‌ای سپاس و ستایش دیده می‌شد که کاملاً با حالات آن سن و سال مغایرت داشت؛ زیرا این وابستگی آمیخته بود با احترام برای خصایص پسندیدۀ مادرم و همچنین اشتیاقی برای فراهم آوردن وسیله‌ای تا رنج‌های مادرم را جبران کند؛ ولی این امر رفتار پدرم را به نحو غیرقابل وصفی نسبت به مادرم خوشایند کرده بود. همه‌چیز طبق خواست و برای آسایش او بود. پدرم کوشش می‌کرد به او حس آسودگی بخشد؛ بسان باغبانی که گیاه زیبایی را از بادهای سهمگین محافظت می‌کند. همچنین پدرم سعی می‌کرد پیرامون او را از چیزهایی پر کند که احساسات شیرینی در ذهن آرام و پاکش برانگیزد. سلامت تن و روانش، با آن پیشامدهایی که برایش رخ داده بود، آسیب دیده بود. در طول دو سال پیش از ازدواجشان، پدرم کم‌کم از تمام کارهای دولتی کنار کشید و کمی پس از ازدواجشان، آب‌وهوای دلپذیر ایتالیا و دگرگونی چشم‌انداز و آرزومندی سفر دونفره در سرزمین عجایب به‌عنوان درمانی برای جسم ناتوان مادرم را برگزیدند.

از ایتالیا به آلمان و فرانسه رفتند. من که بزرگ‌ترین فرزندشان بودم، در ناپل[۴] به دنیا آمدم و در کودکی در سیر و سیاحت همراهشان بودم. چند سالی تنها فرزندشان باقی ماندم. آن‌ها وابستگی شدیدی به یکدیگر داشتند و انگار منبع بی‌پایانی از محبت را از معدنِ عشق، بیرون می‌کشیدند و به من می‌بخشیدند. نواز‌ش‌های دلسوزانه‌ی مادرم و لبخند خوشنودی پدرم، زمانی که به من می‌نگریست، نخستین خاطرات من هستند. من صنم و بازیچۀ آن‌ها بودم و یا چیزی برتر- فرزندشان، موجود بی‌گناه و بی‌پناهی که خداوند به آن‌ها بخشیده بود و آن‌ها باید او را خوشبخت می‌کردند و سرنوشتش را در دست داشتند تا او را به خوشبختی با بدبختی سوق دهند.

این وظیفه‌شناسی ژرف در برابر موجودی که به او جان بخشیده بودند، به‌اضافۀ روحیۀ پرملاطفتی که هر دو صاحب آن بودند، باعث می‌شد در خلال هر ساعت از زندگی کودکانه‌ام، درسی از شکیبایی، بخشش و خویشتن‌داری آموختم و ریسمانی از مهربانی مرا راهنمایی می‌کرد به‌طوری‌که همه‌چیز برایم گویی رشته‌ای از شورونشاط بود.

مدت زیادی من تنها کانون توجه آن‌ها بودم. مادرم اشتیاق زیادی برای داشتن فرزند دختر نشان می‌داد؛ ولی من تنها فرزندشان باقی ماندم. زمانی که حدوداً پنج‌ساله شدم، وقتی‌که در آن‌سوی مرزهای ایتالیا سفر می‌کردیم، یک هفته را در سواحل دریاچۀ کومو[۵] گذراندیم. سرشت مهربان پدر و مادرم اغلب باعث می‌شد که داخل خانه‌های فقیرانه شوند. این کار برای مادرم وقتی به یاد می‌آورد که چه رنج‌هایی کشیده و چگونه نجات یافته بیش از انجام وظیفه و در حدّ یک ضرورت بود، یک احساس شورانگیز تا برای رنج‌کشیدگان نقش فرشته‌‌ی نگهبان را بازی کند. طی یکی از گردش‌هایشان، کلبۀ فقیرانه در کنارۀ درّه‌ای توجهشان را جلب کرد، چون کلبه به شیوه شگرفی ماتم‌زده بود و چند کودک ژنده‌پوش آنجا جمع شده بودند و ظاهرشان از تهیدستی‌شان حکایت می‌کرد. یک روز، وقتی پدرم تنها به میلان[۶] رفته بود من و مادرم از این خانه دیدن کردیم. مردی روستایی و زنش را دیدیم که سخت مشغول کار بودند و کمرشان زیر بار کار و زحمت خم شده بود و خوراک اندکی را میان پنج کودک گرسنه تقسیم می‌کردند. در میان این بچه‌ها، یکی بود که بیش از همه توجّه مادرم را به خود جلب کرد. ظاهراً او از اصل و تبار دیگری بود. چهار کودکِ دیگر چشمان سیاه داشتند و بسیار تندرست بودند؛ این کودک، نزار و بسیار زیبا بود. مویی داشت به درخشش طلای ناب و علی‌رغم جامه ژنده‌اش، به نظر می‌رسید که با دیگران تفاوت دارد. پیشانی‌اش بلند و زیبا بود و چشمان آبی‌رنگش روشن. لبان و حالت چهره‌اش آن‌قدر بیانگر شیرینی و احساس بود که هیچ‌کس نمی‌توانست به او به‌عنوان موجودی یگانه، موجودی که از سوی خداوند فرستاده شده و در چهره‌اش نشانی اثیری دارد، ننگرد.

هنگامی‌که زن روستایی دید مادرم با شگفتی و ستایش به این دختر زیبا نگاه می‌کند، آرزومندانه سرگذشت او را برایش بازگفت. این دختر، فرزند او نبود، بلکه دختر یک شریف‌زادۀ میلانی بود که مادری آلمانی داشت که هنگام به دنیا آوردن او از دنیا رفته بود. این کودک را نزد این مردم شریف گذاشته بودند تا از او پرستاری کنند. این مردم در آن زمان وضعشان بهتر بود. تازه با یکدیگر ازدواج کرده بودند و بزرگ‌ترین فرزندشان تازه به دنیا آمده بود. پدر آن دختر، یکی از آن ایتالیایی‌هایی بود که در شیرینی شکوه کهن ایتالیا پرورش یافته بود- یکی از آن مردان پُرشور که کوشش می‌کرد آزادی کشورش را به دست آورد. او قربانی ضعفِ کشورش شده بود. اینکه آیا او مرده بود یا هنوز در سیاه‌چال‌های اتریش به سر می‌برد، معلوم نبود. دارایی‌اش را مصادره کرده بودند و فرزندش بی‌سرپرست و بی‌چیز شده بود. این دختر، با پذیرفتگانش، به زندگی ادامه داده و در خانۀ روستایی‌شان، زیباتر از یک گل سرخ در میان بوته‌های خار، رشد و نمو یافته بود.

هنگامی‌که پدرم از میلان برگشت، مرا دید که با کودکی، زیباتر از فرشتگان آسمانی در سرسرای خانه ییلاقی‌مان بازی می‌کردم- موجودی که از نگاهش، نور ساطع می‌شد و حرکات و سکناتش چابک‌تر از غزال کوهی بود. دراین‌باره برایش توضیح دادیم. با اجازۀ او، مادرم قیم‌های روستایی او را متقاعد کرد که سرپرستی‌اش را به او بسپارند. آن‌ها شیفتۀ این دختر یتیم و زیبا بودند. حضورش برایشان برکت بود؛ و غیرمنصفانه به نظر می‌رسید که او را در تهیدستی و نداری نگه دارند درحالی‌که خداوند چنین حامیان توانمندی به او بخشیده بود. آن‌ها با کشیش ده، رایزنی کردند و نتیجه این شد که الیزابت لاوانزا[۷] عضوی از خانوادۀ پدر و مادرم – بیش از خواهرم- و یار محبوب و زیبای تمام شادی‌ها و کارهایم شود.

همه الیزابت را دوست داشتند. وابستگی شورانگیز و تقریباً قابل‌احترامی که همه به او داشتند و من هم در آن شریک بودم، مایۀ خرسندی و غرور من بود. غروب روز پیش از ورودش به خانۀ ما، مادرم به شوخی گفته بود: «برای ویکتور عزیزم یک هدیۀ زیبا دارم، فردا آن را به تو خواهم داد.» و وقتی‌که روز بعد، الیزابت را به‌عنوان هدیه‌ای که قول داده بود معرفی کرد، من با جدیت کودکانه حرف‌هایش را لفظاً تعبیر کردم و به الیزابت به دیدۀ کسی نگریستم که به من تعلق داشت، کسی که حمایتش کنم، دوستش بدارم و یاری‌اش کنم. تمام ستایش‌هایی که از الیزابت می‌شد را به‌پای موجودی می‌گذاشتم که به من تعلق داشت. ما یکدیگر را با نام آشنای پسرعمو و دخترعمو صدا می‌کردیم. هیچ سخنی، هیچ‌ بیانی، نمی‌توانست نوع رابطۀ او را با من شرح دهد- بیش از خواهرم بود؛ زیرا تا زمان مرگ می‌بایست تنها متعلق به من باشد.

 

[۱]. Beaufort

[2]. Lucerne

[3]. Reuss

[4]. Naples

[5]. Como

[6]. Milan

[7]. Elizabet Lavenza

دیدگاه ها بسته شده است